تبليغاتX
فرداهای من
برای من هم فردایی هست .
پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!


( دكتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:34  توسط مریم   | 

۲۷ ارديبهشت روز ارتباطات و روابط عمومي ناميده شده كه بر همه

دوستان روابط عمومي ها و ارتباطات مبارك باد..............

27اردیبهشت ماه روز روابط عمومی بر تلاشگران این عرصه مبارک باد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:23  توسط مریم   | 

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما :

به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،

به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

طفل مي‌شود عقيمان را.

اميد مي‌شود نااميدان را.

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

 خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

به شرط اعتقاد؛

شرط پاكي دل؛

به شرط طهارت روح؛

 

چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه ‌يي

خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند

 

بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان

 را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...

 

 

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:8  توسط مریم   | 

سلام و صلوات بر روح مهربان و عاشق حميده،‌همكار خوبم و

دوست مهربانم....

خواستم که در غم نبودنت

با یاد عشق تو طلوع کنم ولی نشد
وقتی که دلم تنگ شد برای دیدنت
خواستم به دشت دلخوشی هبوط کنم ولی نشد
خواستم به رسم دلتنگی زمین و ماه
از بی تابی دلم خسوف کنم ولی نشد
آنقدر که رفتنت برای من عجیب بود
خواستم به عمق حادثه سقوط کنم ولی نشد
از بس دلم به من نهیب زد ز چه ساکت نشسته ای
خواستم به قعر نگاهت رسوب کنم ولی نشد

Click to show it on original size!

حميده جان چهل روز گذشته از نبودت ولي من هنوز باور ندارم نيستي...

دیدم که خاک عاشقانه یکی از بهترین دوستان مرا  در آغوش کشید باز

هم باور نکردم؛ اشکهای بی‌دریغ مادرت  را دیدم و باور نکردم؛ 

برای این همه دیر باوری شرمنده‌ام از تو شرمنده‌ام که دست تقدیر

نگذاشت جواب خوبی‌هايت را آنگونه که شایسته تو بود بدهم. 

امروز نوشتن از تو -نوشتن از کسی که تمام وجودش خوبی و مهربانی

بود، کسی که صدای بلند او را کسی نشنیده بود و کسی که دلی را

آزرده نکرده بود-  شاید سخت‌ترین کار دنیا باشد.

من هر روز صفحه حوادث روزنامه ايران را مي خوانم ولي هيچ فكر نمي كردم روزي ماجراي تو را در صفحه حوادث روزنامه ايران بخوانم...هيچ فكر نمي كردم روزي يكي از آن حوادث براي بهترين همكارم اتفاق بيفته و ناجوانمرادنه تو را بكشند به خاطر هوس.....

دنياي بي رحمي كه كسي به خودش جرات ميده كه زندگي يكي ديگر را بگيرد لعنت به اين دنيا.........

مي دونم تو نيستي و اي كاش ها و اگرها بي فايده است ...

راستي از وقتي تو رفتي من خودم ميرم كارتمو مي زنم....

روز يكشنبه مراسم چهلمت را مي گم با يكتا اومديم خيلي مي خواستي يكتا را دوباره ببيني آوردمش سر مزارت كه ببينيش........

فيلم تولد يكسالگي يكتا را كه نگاه مي كنم كه تو هم هستي با خودم ميگم يعني مي شد دوباره و هزاران دوباره ديگه بيايي خونمون تولد يكتا....

حميده جان خيلي حرف دارم ولي اينجا نمي توان همه آنچه را كه در دلم است بيان كنم خودتم تمام دلتنگيهات و نگرانيهات را از همه حتي از مادرت پنهان ميكردي كه نكنه نگران باشند.....چقدر صبور بودي با اين همه آزار و اذيت اين ملعون چقدر صبور بودي دم نياوردي كه نكنه كسي نگرانت باشه..........

پس بگذار خاطره ی اولین سلام را به یاد آوریم که من هنوز رفتنت را باور

 ندارم. آمدنت را چلچله ها خبر دادند..آمدنت را گرمای دلم در سرمای

دی خبر داد و رفتنت را نمیدانم....

که آیا بی خبری دلیل بر رفتن همیشگیست؟


و آیا بیخبران همان فراموش شدگانند؟


خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست.......

میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛ خداحافظ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:3  توسط مریم   |