|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:12 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر قشنگم منو ببخش كه از دو سالگيت گذاشتمت مهدكودك...ديگه چاره اي نداشتم ....
مي دونم وقتي ميام دنبالت كه بريم خونه چقدر از دست من عصباني هستي و اين عصبانيتت را در لجبازي كردنت مي بينم در گريه هاي بي دليلت مي بينم..... شايد هم با خودت ميگي كاش من بچه يه مادر خونه دار بودم تا مجبور نشم بيام مهدكودك.... دخترم من برات تو مهد از امروز مربي خصوصي گرفتم كه فقط و فقط به تو برسه تنها كاري كه تونستم برات انجام بدم و يه كمي خودمو راضي كنم....اميدوارم بهت بد نگذره .... شايد خودت خبر نداشته باشي من از وقتي كه پدرت ميبرتت مهد و تو وارد مهدكودك ميشي ساعت به ساعت تلفن ميزنم و حالتو مي پرسم و خيالم راحت ميشه كه حداقل در ظاهر آروم هستي و بي قراري نمي كني.... خيلي دوست دارم به خدا مي سپارمت و از خدا ميخوام كه خودش از تو در غياب من و پدرت محافظت كنه..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:30 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطيلات نوروزي هم تمام شد دوباره كار ....
تعطيلات خوبي بود فرصتي تا دوباره همه دور هم جمع بشيم و اقوام ونزديكان را ببينيم..... سفره هفت سین يكتا دختر قشنگم هم ميره مهدكودك خيلي اولش بي قراري مي كرد تازه يك كمي بهتر شده بيچاره بچه هاي مادرهاي كارمند چه گناهي كردند .... دلم براش ميسوزه.... وقتي از من جدا ميشه ميره تو يه جمع ۳۰ ۴۰ نفره از همه رده سني از نوپا تا ۶ ساله چه احساسي داره... كاش مي تونستم احساسش را بفهمم اون زمان به چي فكر ميكنه ... نظرش در مورد من كه مادرش هستم چيه؟.... نميدونم.....
خيلي گيجم.....احساس گناه مي كنم ولي از يه طرف پا روي دلم ميزارم ميگم مهدكودك براش خوبه مستقل بار مياد اجتماعي ميشه با اين فكرها خيال خودم را راحت ميكنم حالا آيا واقعا اينطور هست يا نه آينده مشخص ميكنه...... گويند غروب آنجاست كه زمين آسمان را مي بوسد دلم غروب كرده كجايي آسمان من..... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12:8 توسط مریم
|
|
||