|
|
|
|
|
در اين سال نو دل شما به لطافت گلهای بهاری و افق پيشرفتتان به سپيدی سپيده دمان و ستارگان آسمان زندگيتان همچون شباهنگ درخشنده باد می شکند،دست ساکت می شود ومسکوت آرزو می کند که ای کاش ساکت می ماند.که سکوت بسياری از محتويات دل را مخفی می کند وهمين شايد تنها حسن سکوت باشد
بهاری ديگر است فرا رسیدن نوروز باستانی به همه هموطنانم تبریک و تهنیت عرض می کنم امیدوارم سال آینده سال خیلی خوبی برای همه باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:6 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اين كوچولو براي چي اومده دكتر پوست؟
دكترهايي كه اونجا بودند مي پرسيدند؟؟ كوچكترين مريض خانم دكتر پروين منصوري بود يكتا .... روز دوشنبه ساعت هشت و نيم بود كه بيمارستان امام بوديم رفتيم شماره گرفتيم تازه ساعت ۱۱ خانم دكتر با ۵ متخصص پوست ديگر اومدند..... ( خود خانم دكتر فقط نگاه ميكرد يكي شرح حال مي نوشت، يكي دارو تو دفترچه مي نوشت، يكي داروهاي تركيبي و ساختني را مي نوشت و ....) به ما گفتند تا ساعت ۴ و ۵ نوبتتون نميشه.... يكتا هم حسابي كلافه شده بود خسته شده بود..... ديگه چاره اي نبود بايد صبر مي كرديم.... تا اينكه يكتا رفت تو مطب دكترهاي اونجا گفتند اين كوچولو براي چي اومده؟ رفتم جلو گفتم من مادرشم براي پوست اومده ؟ گفتند اين كوچولو كه طاقت نداره ۴ ۵ ساعت صبر كنه اول كار اينو انجام ميديم ولي اول بايد اسمشو بگه؟ دكتر: كوچولو اسمت چيه؟ يكتا كمي ناز و عشوه اسمشو نميگه دوباره كوچولو اگه اسمتو به من بگي سريع كارتو راه ميندازم كه زود بري خونه؟ يكتا ايندفعه ناز و عشوه اش بيشتر شد و يه لبخندي هم ميزنه بالاخره براي بار سوم همون جمله را دكتر تكرار كرد؟ ( عروس خانوم زير لفظي مي خوان تا بله را بگن، دكتر يه شكلات بهش ميده ) يكتا: من يكتايم.... دكتر: آفرين يكتا خانوم دختر خوشگله ؟ چقدر چشمهات نازه؟ رنگيه چشمات؟ نه چشمهاي مادرت رنگيه نه پدرت؟ دكتر : ژست بگير تا ازت عكس هم بگيرم خانم دكتر منصوري: مشكل اين كوچولوي خوشگل چيه؟ خانم دكتر به آب اراك حساسه.... تا به بدنش ميخوره قرمز ميشه ... همش بگه بخارون بدنمو... نمي دونم براي چي هست؟ خانم دكتر منصوري: آب اراك خيلي آلوده است نيترات اون هم خيلي زياده و براي پوست هاي حساس به خصوص پوست اين كوچولو خيلي بده.......... كلي دارو و شربت و صابون و روغن بچه كيو وي داد........بعدش هم گفت اگه ميتونيد بياييد تهران زندگي كنيد به خاطر اين بچه؟؟؟؟ ( ما كه از خدامون هست) اينم از دكتر بردن يكتا خانوم خودش رفت جلو كار خودشو راه انداخت.....وگرنه تا ۵ بعدازظهر الاف بوديم............ دخترم كلاسش خيلي بالا رفته با آب معدني شستشوش ميديم (حمام كردنش، صورت شستن و .... همش با آب معدني است) مگه يكتا خانوم ما رو ببره تهران.....به اميد آن روز............ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:1 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اين چهار روز تعطيلي حسابي سرم شلوغ بود........دوست پدرم با خانواده خونمون بودند....صبح روز سه شنبه از خواب پا شدم كارها را انجام دادم دو سه نوع غذا خونه درست كردم دو نوع غذا هم از بيرون سفارش دادم ....مادرشوهر و پدرشوهرم هم براي ناهار دعوت كردم خلاصه صبحانه را آماده كردم همسري صبحانشو خورد بهش گفتم بره دنبال غذا تا مهمون ها نيومدند غذا را بياره...........
...... ديدم تلفن زنگ ميزنه گوشي را برداشتم مادر شوهرم بود گفت مريم جان ببخشيد ما براي ناهار نميتونيم بياييم گفتم چرا من همه كارهامو كردم سفارش غذا هم دادم گفت آخه مهدي (پدرشوهرم) حالش خوب نيست گفتم خوب استراحت كنيد نمازتون هم را بخونيد بعد بياييد ساعت يك بياييد گفت نه آخه حالش زياد خوب نيست گفتم گوشي را بهش بده من باهاش صحبت كنم گفت رفته بيمارستان فشارش رفته بالا گفتم اي بابا... شانس من گفتم خوب الان رو موبايلش زنگ ميزنم گفت: نه نمي توني آخه اونو تو سي سي يو بستري كردند يكدفعه حالم خراب شد گفتم چي ميگي مگه چي شده؟ گفت: اصلا نگران نشيد خطر رفع شده .......... همسري هم كنار من نگذاشت صحبت من تموم بشه سريع رفت بيمارستان ........... از يك طرف مهمون از يك طرف پدرشوهرم تو سي سي يو از يك طرف ديگه همسري رفته بيمارستان اي خدا من چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ تماس گرفتم ببينم مهمون ها كجا هستند گفتند تا ساعت ۱۲ و نيم مي رسند ..... دوباره با همسري تماس گرفتم تو رو خدا برو براي من غذا را بيار الان مهمون ها ميرسن........... مهمون ها رسيدند بعد غذا هم اومد.............. خلاصه ديگه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه هم خونه مادرشوهرم اينا بوديم براشون مهمون ميامد پنجشنبه هم پدرشوهرم را مرخص كردند.... از اصفهان عمه همسرم اينا اومده بودند..... ولي همسرم خيلي روز اول ناراحت شده بود من تا اون روز اينقدر ناراحت نديده بودمش ........همش ميگفت خدايا بابام هيچيش نشه؟؟/ امروز هم كه بايد برم تهران يكتا فردا نوبت دكتر داره اصلا به كارهاي عيدم هم نرسيدم هنوز شروع نكردم.......... خدايا سايه بزرگتر ها از سر ما كم نكن واقعا وجود بزرگترها (پدر و مادر) نعمت است براي بچه ها......... خدايا سلامتي و عمر با عزت نصيب همه كن...... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:1 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
با و جود رعايت كردن نكات سلامتي و ايمني در منزل و محل كار ولي ويروس سرماخوردگي به خانواده ما هم سرايت كرد اول همسرم گرفت و بعد من هنوز به يكتا سرايت نكرده.....
مثلا پنجشنبه و جمعه گفتيم به يك سري كارهاي عقب افتاده برسيم ولي نشد هر وقت از قبل برنامه ريزي مي كنم براي تعطيلات يه جوري به هم ميخوره انگار به ما نيومده برنامه ريزي كنيم در زندگي.... فكرشو كن سرماخوردگي شديد داشته باشي با اون علائم و دردهاش بچه ات هم نزاره استراحت كني و بغل هيچ كس هم به جز خودت نره ........چه شود........... كلا پنجشنبه و جمعه سر هم من شايد ۷ ساعت خوابيده باشم.... يكتا كه از آلرژي پوستي و خارش خوابش نمي برد تا ساعت ۵ صبح بيدار بود و گريه مي كرد و مي گفت: ماني جون بخارون..... بچه ام خيلي داره عذاب ميكشه ديگه پمادها و داروهاي ضد آلرژي انگار جواب نميده .... دكترش هم كه خيلي دير به دير وقت ميده خود من انگار ديگه تمام دردهايم را فراموش مي كردم وقتي يكتا اينطوري بود.... خدايا من تحمل عذاب كشيدن اين بچه را ندارم خودت كمكش كن زودتر خوب بشه طفل معصوم طاقت نداره شب ها تا صبح بيداره ...... امروز صبح مي گفتم ميشه من سركار نرم بمونم خونه هم به يكتا برسم و هم استراحت كنم ولي نميشه ماه آخر سال است و كارها هم زياد.........با بي حوصلگي و مريضي اومدم سركار همسرم صبح ميگفت نميخواهي بري سركار سلامتي خودت واجبتره يا كار؟؟؟؟؟// مثل اينكه خيلي زياده روي كردم ........ در آخر، هيچ ثروتي به اندازه سلامتي خوب نيست......... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:23 توسط مریم
|
|
||