|
|
|
|
|
دیگه انگار حس و حالی برای نوشتن وجود نداره....فکر کنم اول آبان یا ۱۵ آبان چهارمین سالگرد وبلاگ من بود ولی اصلا حوصله نداشتم بیام و براش جشن بگیرم.....
در محیطی که احساس امنیت نمی کنی نمی تونی حرف دلت را هم خوب بنویسی و همش سعی میکنی که پست هایی با مطالب تکراری و یا کپی پیست بزاری..... راستی مادر بودن چقدر سخته..... این روزها که یکتا مریض شده بود انگار دنیا برای من تیره و تار شده بود....... همش میگفتم کاشکی من مریض شده بودم ولی یکتا سالم بود .... مریضی یکتا هم چیز خاصی نبود تب داشت سرما خورده بود رو دل کرده بود بچه ام حسابی ساکت شده بود و این مظلومیت و ساکت بودنش بیشتر منو نگران می کرد دلم براش خیلی می سوخت کلی گریه کردم ولی الان که بهتر شده انگار خودم هم جون گرفتم..... بنازم به قدرت خدا با این حس هایی که به ما آدمها داده حس مادر و فرزندی .... خیلی حس قشنگیه.......... خدایا ازت میخوام دختر من در پناه خودت باشه و تا من زنده ام نگرانی و ناراحتی و یا حتی مریضی اش را نبینم همیشه سالم و سرو حال باشه و برای من بخنده..................... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 11:17 توسط مریم
|
|
||