تبليغاتX
فرداهای من
برای من هم فردایی هست .

Click to show it on original size!

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

 

Click to show it on original size!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:15  توسط مریم   | 

الهی!ای صورتگر چهره های گلگون

 وای بخشنده ی عشق به سینه های مجنون

ای آفریننده ی طبایع موزون

که انسان را رفعت بخشیده ای

بر بلندای گردون

مارا از سقوط در دره ی شیطان نگه دار .

ای مهرآفرینی که مهرت از درک آفریده هایت

بیش است وافزون وبیرون!

 

(خواجه عبدالله انصاری)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:32  توسط مریم   | 

 
امشب بايد از ته دل قربان صدقه‌ي خدا رفت. امشب بايد با تمام وجود و به هر
 
 قيمتي شده خود را به بازار يوسفان رساند تا تجلي ستارالعيوب را ديد. آخر،
 
امشب واپسين روز ماه خداست.

عشق داستان دنباله‌داري است كه از زمان حضرت آدم آغاز شده است؛ عشق

آدم را از حوا بالا مي‌كشد و حوا را از آدم؛ و اين ماه هم براي عشق بازي است.

هر وقت در كوچه باغ‌هاي شب گردي هايم قدم مي‌زنم، لبخند مي‌زند و از كنارم

مي‌گذرد، راستش را بخواهيد حوصله‌ي قلم چراني هم ندارم، دوست دارم مغزم

 را بي دردسر و بي واسطه به انديشه‌ام وصلش كنم، اما پشيمان مي‌شوم چون

مي‌بينم احساسم هدر مي‌رود، ذليل مي‌شود و خار؛ بر مغزم مي‌كوبم در اين

شب‌هاي ضيافت عشق، با قلم هم مي‌كوبم، با هماني كه تو خود بر او قسم

خورده‌اي؛ و ناگهان وجودش مثل مرتعي سبز مرا احاطه مي‌كند. عشق را

مي‌گويم، عشق به لطيف عالم؛ و به ضيافتش.

تنم مي لرزد، سردم مي‌شود، يخ مي‌كنم و آنگاه حال خوشي مي‌يابم.

احساسش مي‌كنم. با او حرف مي‌زنم، دشت‌ها را با يك لحظه پرواز مژه‌هايش

سير مي‌كنم. حرف مي‌زند و قلب بيمار من همانند حنجره‌ي گنجشكي كوچك و

تنها مي‌تركد و هاي هاي گريه مي‌كند؛ و اشتياق، از برگ گل زيباي نرگس بيرون

مي‌زند. اين است عاشقي، اسيري و حيراني در فراق؛ و سرگرداني و آوارگي در

كوچه‌هاي بازار عشاق.

خدا پدر و مادرت را بيامرزد كه آمرزيده هستند و جايگاهشان والا؛ كه جمعه‌ها

سري به عاشقانت مي‌زني و غروب جمعه كه مي‌شود به سراغمان مي‌آيي؛ كه

دوست دارم هميشه همراهم باشد و در آن غروب جمعه كه همه منتظرند تا

بيايي، منتظر پياله‌ي عشقم كه بر سر افطار، سياه مستم كند. لطيف عالم

خيرت دهد كه غمت ما را از ياد نمي‌برد. همين ما را بس؛ از سرمان هم زياد

است. راستي اگر عشق تو نبود، اين دل سياه من چه مي‌كرد با اين تنهايي؟!

نوازش وجود تو در اين ضيافت الهي آرام جان است.

من سياه دل اين زخم زيبا را مديون زخمه‌هاي تو هستم. تنها نمي‌دانم اين همه

 قايم باشك بازي فراق و انتظار تا به كي؟ هر چه هست، شيرين است. بعضي

وقت‌ها مي‌نشينم كنار پنجره و زخم‌هايم را مي‌دوزم! اسمش را هم گذاشته‌ام

گلدوزي زخم‌هاي عشق! دستي هم سرو رويشان مي‌كشم و دست آخر پياله

اشكي پاي گلدان‌هاي نرگس مي‌ريزم.

آفرين بر اين عشق كه آبروي آدم را مي‌برد! آبرو كه به پاي تو برود، هيچ است.

اصلاً خود آبروست. رسواي عالم هم شويم ملالي نيست. همين كه تو در اين

ماه ضيافت عشق هستي، و هستي كه ما روزه مي‌گيريم، خودش غنيمت

است، عذرم را بپذير اي سرور؛ اي سالار؛ اي جان جانان؛ عاشقم ديگر، مشق

عشق نمي‌دانم،! سرباز صفر نمي‌خواهي؟ ما كه هنوز در بازار عشاقت سرباز

صفريم؛ روزه‌هايت هم قبول لطيف عالم باشد؛ عيد فطر هم بر تو نازنين مبارك؛

اي كاش نماز عيد فطر را پشت سر مباركت بخوانيم...

جام جم آنلاين


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:47  توسط مریم   | 

اى عفو تو شامل گناهان


كوى تو پناه بى پناهان

 

بر خسته دلان شفاى دردى


محروم نكرده دردمندى

 

باز است درت بر آزمندان


اى عشق دل نيازمندان

 

جز تو كه نظر به حال ما كرد


يا گوش بر اين مقال ما كرد

 

بخشنده هر گناهى اى دوست


بر گم شدگان پناهى اى دوست

 

اى راز دل شكسته من


اى مرهم قلب خسته من

 

اى مونس من انيس جانم


اى يار و رفيق در نهانم

 

اى راه مرا چراغ روشن


آب و گل من زتست گلشن

 

اميد منى به هر دو عالم


دورم منما زخويش يك دم

 

بنگر ز گنه چه تيره روزم


چون شمع به درگهت بسوزم

 

باشد كه نظر كنى به حالم

 
بخشى به عنايتت كمالم

 

يادى زغريب بى نوا كن


از لطف, تو درد من دوا كن

 

مسكين به در تو دردمند است


دل خسته و زار و مستمند است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:6  توسط مریم   |