تبليغاتX
فرداهای من
برای من هم فردایی هست .

سلام به همگی دوستان خلاصه بعد از سه ماه دنبال خونه بودن بالاخره خونه پیدا کردیم......

این روزها خیلی سرم شلوغه نمیدونم چرا ایام هفته اینقدر زود به زود میرسه از اداره تا میرم خونه یک کم به دخترم میرسم میبینی شب شده خیلی وقت کم میارم کارهامو یادداشت میکنم که باید به ترتیب اولویت کدوم کار را انجام بدهم ولی در آخرش دو سه تا کار میمونه انجام نداده...

هفته گذشته رفتیم مسافرت ولی چه مسافرتی یکتا سرماخورده بود کمی خرید کردیم ولی به چشم من اصلا نیومد وقتی بچه مریض است انگار دیگه مسافرت خوش نمیگذره.....

دخترم دیگه چهاردست و پا راه میره ... دستشو میگیره به مبل و عسلی بلند میشه راه میره به گرفتن به لبه مبلها ولی وقتی خنده های یکتا را میبینم تمام غم و غصه ها و گرفتاریها را فراموش میکنم.....

حالا هنوز اسباب کشی نکردم فکر کنم آخر این ماه اسباب کشی باشه آخه خونه تازه نوساز است هنوز کابینت های آشپزخونه را نصب نکردند اونم یک مشکل دیگه .... خیلی سخته اسباب کشی کردن من اولین بارم هست خیلی نگرانم.....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:52  توسط مریم   |