|
|
|
|
|
سلام نماز و روزها و طاعات و عبادات همه مورد قبول حق
يكتا دختر گلم امروز 26 شهريور پنج ماهه شد.تو روروكش ميزارمش با روروكش اين ور واون ور ميره با صداي بلند ميخنده كلي از خودش اداو اصول درمياره...خلاصه دخترم كلي بامزه شده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 13:37 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است. ماه رمضان هم آمد به قول یکی از همکاران " شما که دو سال از روزه گرفتن معاف هستی" آره درسته دوسال به خاطر دخترم .... ولی نمیدونم چرا وقتی ماه رمضان می آید یک حال و هوای دیگه ای دارم یک حس غریبی در من است هر چی فکر میکنم این چی حسی است نمیدونم چیه؟؟؟؟ ساعت کار اداره ها و مدارس هم که به این مناسبت تغییر کرد.... البته اگر پایان ماه با کسر کار مواجه نشند.... یکتا گلی خانوم خوشگلی جدیدا شیطون شده شبها دیر میخوابه میگه فقط با من بازی کنید دیشب چراغها را خاموش کردیم همه جا ساکت و آروم خودش با خودش داشت حرف می زد دلم نیومد اینطوری ولش کنم چراغها را روشن کردم دیدم یک نگاهی بهم کرد یک لبخندی زد دلم رفت خلاصه بغلش کردم کلی باهاش بازی کردم حالا ساعت چند ۲ نصفه شب فردا صبح هم میخوام برم اداره.... ولی بچه واقعا شیرینه.... بازم برای هزارمین بار خدا را هزار مرتبه شکر میکنم که همچین گلی به من داد هدیه به این قشنگی .... خیلی دوستش دارم .... در ماه مبارک رمضان التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:13 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی چشمانی ده اشک بار و زبانی ده ذاکر. قلبی که همیشه جوشان به شوق تو باشد و دستانی که تنها برای تو بدهد و تنها از دست تو بخواهد. خداوندا، راه مرا خود روشن کن که هادی تنها تویی و من لحظه ای بی حمایت تو پایدار نخواهم بود. دشمنان آنچنان در کمین اند که اگر لحظه ای غفلت کنم مرا خواهند درید. بار الها تو لحظه ای ، همچون همیشه، از من رو بر مگردان که هلاک خواهم شد. نه گفتارم و نه اعمالم برای تو خالص نبودند، آنچه گذشت را به کرمت بپذیر و برای آینده ام خلوص را همراه اعمال و گفتارم کن. نقص سخنانم را ببخش. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:59 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:42 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات هم تموم شد ... برای من هم خوب بود و هم بد.... خوب اینکه بعد از مدتی یک عروسی خیلی باحال رفتیم و بد از این نظر که یکتا سرماخورد بردمش دکتر تب داشت خلاصه به خاطر سرماخوردگیش نتونستم با خودم ببرمش عروسی پیش مامان بزرگش بود ولی خیلی دلش برام تنگ شده تقریبا ساعت ۱۲ شب بود که مادرشوهرم به من زنگ زد گفت بیا این بچه بیقراری میکنه ما سریع اومدیم تا اومد بغل من آروم شد دلم براش سوخت بهش گفتم ببخشید تنهات گذاشتم رفتم با اون چشمهای قشنگش و با اون سرخی صورتش که از تبش بود یک لبخند ملیحی بهم زد... و اما عروسی ... دو تا پولدار به تور هم خورده بودند مادر عروس دکتر متخصص زنان خود عروس دندانپزشک پدر عروس مهندس برادر عروس مهندس داماد دکتر داروساز برادر داماد دکتر ... فقط ۶ میلیون تومان پول ارکستر داده بودند که از تهران اومده بود انواع و اقسام غذاها که بماند ولی واقعا مراسم قشنگ و باشکوهی بود همه دکترها هم اومده بودند دکتر خود من دکتر یکتا... بچه ها وقتی مریض میشند چقدر قیافشون مظلومه و خیلی هم ساکت میشند آدم دلش واسه این مظلومیت و ساکتیشون می سوزه... من که دیگه پاتختی نرفتم موندم خونه پیش دخترم احساس کردم دخترم از همه چیز واجب تر است خیلی هم دلم میخواست برم ولی دخترم را ترجیح دادم... هیچ ثروتی به اندازه سلامتی خوب نیست به نظر من سلامتی بزرگترین ثروت است... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:5 توسط مریم
|
|
||