|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:12 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:4 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:24 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
با نگاهش با من حرف میزنه ... انگار از دست من دلگیره .... قبل از اینکه بیام سرکار کلی باهاش صحبت کردم بهش توضیح دادم ولی هنوز قانع نشده...نمیدونم اصلا حرفهای منو فهمیده یا نه... بهش گفتم یکتا جون عزیز دلم قربونت برم من باید برم سرکار صبحها حدودا ۷ ساعت نمی تونم پیشت باشم با چشمهای قشنگ رنگیش فقط بهم نگاه میکرد و هر از گاهی لبخند میزد ... من معنی لبخندشو نفهمیدم.... الان یاد گرفته اشیایی که تو دستش می گیره میکنه دهنش ... حس لامسه اش قوی تر شده.... دوست داره باهاش بیشتر بازی کنیم و لمسش کنیم .... خلاصه کلی خودشو برای ما لوس میکنه... بعدازظهر که میرم خونه طوری بهم نگاه میکنه که ته دلم می لرزه بعد میخنده و میاد تو بغلم خودشو بهم میچسبونه هی شیر میخوره مکث میکنه نگاه من میکنه میخنده دوباره شروع مکینه به شیر خوردن .....معلومه خیلی دلش برام تنگ میشه منم همینطورم... آخه خیلی زوده تازه ۴ ماهش کاشکی این تاریخ مرخصی ۶ ماهه زودتر ابلاغ میشد.. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:12 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ... سلامی به قشنگی گرمای خورشید
سلام به همه دوستان و همکاران و وبلاگ نویسان امروز شنبه ۲۷ مرداد ماه سال ۱۳۸۶ من بعد از یک مرخصی ۵ ماهه برگشتم دوباره سر کار ... دلم برای همه تنگ شده بود ولی خیلی هم سختم بود میخواستم از دخترم برای چند ساعتی در روز جدا بشم ولی خوب .... امروز رفتم واکسن ۴ ماهگی اش را زدم و گذاشتم پیش خاله اش و اومدم اداره ... خیلی دلم براش تنگ شده آخه امروز اولین روزی که تا الان دو ساعته که ندیدمش الان خیلی کار دارم به زودی عکسش را میزارم تو وبلاگ.... از همه کسانی هم که برام کامنت گذاشتند نهایت تشکر را دارم.... فعلا خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:15 توسط مریم
|
|
||