تبليغاتX
فرداهای من
برای من هم فردایی هست .

اول  دو تا دستاش گذاشته بود روی صورتش هر کاری میکردیم بر نمیداشت بالاخره بعد از نیم ساعت یکی از دستاش را برداشت که ما تونستیم نیمی از صورتش را ببینیم...خیلی معصومانه بود و چقدر راحت خوابیده بود دلم میخواست همینطور نگاش کنم وزنش یک کیلو و ۹۰۰ گرم بود سنش هم ۳۲ هفته اش بود همه این موارد را سونوگرافی سه بعدی نشان داد آقای دکتر گفت دختر کوچولوی شما هیچ مشکلی نداره همه مراحل تا به الان به حالت طبیعی پیش رفته است... خدا کنه تا ۴۰ روز دیگه همه چیز به خوبی پیش بره قراره ۱۵ یا ۱۹ فروردین به دنیا بیاد و به جمع دو نفره ما حال و هوای دیگه ایی بده...

خلاصه رفتم خیابان بهار کلی براش لباس خریدم بعد رفتم ولیعصر کلی براش اسباب بازی خریدم راستی یادم رفتم بگم اولین چیزی که براش خریدم کتاب بود .... کلی کتاب داستان و سی دی براش برای دختر گلم خریدم....

راستی اسم دختر کوچولوی ما یکتا است... به قول باباش میگه : یکتای بابا مربا بده بابا!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:27  توسط مریم   | 

دیشب حدیث داغ جدایی ز جان برفت     ندیدم و دل نیز فصل گلایه را ببست

خوابش بدیدم و از شوق دیدنش           اشکی سپید بر گونه بی دایه ام نشست

هر روز صبح عادت داشتم وقتی به اداره میام قبل از انجام هر کاری اول تلفن بزنم به مامانم الو...سلام خوبی ؟ چه خبرها؟ پدر بزرگ خوبه؟ بهانه مادر بزرگ را نمیگیره؟ مامانم میگفت خوبه خوبه ولی خیلی بهانه مادربزرگ را می گیره ( آخه مادربزرگ را برده بودند تهران دکتر) بعد از حدودا ۴۰ سال این دو مرغ عشق را از هم جدا کرده بودند...

عادت داشتم هر روز صدای گرمش را بشنوم .... پدبزرگ بهم میگفت از اداره زنگ میزنی؟ بهش میگفتم آره میگفت خوب دیگه زیاد صحبت نکن برو کارت را انجام بده یکدفعه برات بد نشه ها....

روز دوشنبه طبق عادت معمول زنگ زدم مامانم ولی جواب نداد نگران شدم تا شب هر چی تماس گرفتم کسی جواب نمی داد به خواهرم تلفن زدم گفتم خبر نداری گفت نگران نباش تلفن خرابه .....

سه شنبه دوباره طبق عادت زنگ زدم بازم جواب ندادند دلشوره عجیبی گرفته بودم مادرشوهرم با من تماس گرفت گفت آماده شو بیاییم دنبالت بریم به پدربزرگت سر بزنیم ما میخواهیم برویم احوالپرسی پدربزرگت بهش گفتم مگه چیزی شده گفت نه همینطوری گفتیم بریم ....هر چی تماس می گرفتم به مامانم اطلاع بدهم که ما داریم میاییم کسی جواب نمیداد تا اینکه بالاخره یکی جواب من را داد و فهمیدم دیگر نباید حال پدربزرگ را از مامانم بپرسم به خاطر وضعیت من به چیزی بهم نگفته بودند و من در مراسم خاکسپاری نبودم خیلی دلم سوخت انگار سالها بود پدربزرگم را ندیده بودم خیلی دلم براش تنگ شده بود برای صحبت هاش ... خنده هاش... شوخی هاش... نصیحت کردناش

خدایا چقدر دوستش داشتی که در یکی از بهترین ماهایت ... ماه محرم پدربزرگ مرا بردی پیش خودت....

مادر بزرگ هنوز خبر نداره بهترین یارش... همدمش... جفتش دیگر نیست.... هر روز تماس میگیره میگه حاجی خوبه ... حاجی چرا با من صحبت نمیکنه...کسی جرات نمیکنه بهش بگه...آخه می ترسیم اونم طاقت نیاره... اون به امید همدمش زنده است..... خدایا چقدر سخت است.....

آنگاه كه زمين را به هيچ حراج كردی

آسمانت را به چند خريده ای پدربزرگ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:28  توسط مریم   |