|
|
|
|
|
شب چله هم شب چله هاي قديم.... همه فاميل مير فتند خونه مادربزرگ و پدربزر گ زير كرسي مي نشستند پدربزرگ يا مادربزرگ خاطره تعريف مي كردند .... چه حال و هوايي داشت آن روزها.... چه محبتي و صميميتي بين اعضا بود چقدر كانون خانواده ها گرم بود بي هيچ حرف و حديثي هر كس هر كاري از دستش ميامد انجام ميداد ولي انگار سال به سال هر چي ميگذره فاصله ها بيشتر ميشه و رفت و آمدها كمتر و شب يلداها يا شب چله ها كمرنگتر ميشن اون صميميت و يكرنگي و محبت جاي خود را به چيزهاي ديگه دادن.... شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند. در اين شب فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است.
آن شب که سرورم زايد اميدوارم دوباره اون صميميت و محبت بين خانواده ها باشه و همه اين شب به يادموندني را در كنار همديگه جشن بگيرند گل بگن و گل بشنون..... ما هم كه از الان دعوت شديم خونه خواهرشوهر...... من و وروجك و همسري
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 7:43 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
ديگران را ببخش نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند به اين علت كه تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته باشی تا حالا راجع به واژه گذشت فکر کردی؟یعنی چی؟یعنی اینکه بخاطر خواست خودت از روی یکی
دیگه رد بشی؟نه؟پس چرا هر جا که نگاه می کنیم فقط همین رو می بینیم؟همه جا هم این ادعا هست
که ما خیلی با گذشتیم...؛گذشت؛چه واژه دوست داشتنی و قشنگیه....
اما گذشته توی دنیای ما فرق میکنه اگه کسی گذشت کنه میگن کم آورده اومده معذرت خواهی ...میگن دیدی رویش را کم کردیم و خودش اومد جلو....
امروز دلم گرفته بود گفتم داستانی را که بارها و بارها خواندم را دوباره هم بخوانم و بنویسم و با خواندن این داستان سعی کردم بهش عمل کنم و در هنگام عصبانیت سکوت کنم تا با حرفم دلی کسی را نشکنم کاشکی همه این را رعایت میکردند.....دل شکستن خیلی آسون است اما دل به دست آوردن خیلی سخته....
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي . روز اول ، پسر بچه سی و هفت ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ... بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد . روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . (زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است) نيش دوست از نيش عقرب بدتر است پس بزن عقرب كه نيشت بهتر است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:26 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اين جهان مي ماند و ما نيستيم** خوش به حال ما، که با دل زيستيم
هر رفتاري از ديگران كه موجب آزار ما مي شود موجب شناخت بيشتر خودمان خواهد شد
نمی دانم از کجا شروع کنم؟
از اين دلي كه گناهش بي كينه بودنش و رک گویی اش است يا از سادگي احساسي بگويم كه زخم خورده هزاران حرف شده هزاران حرف از نگاه غريبه هاي دوست نما؟؟ نمي دانم ؟؟؟؟؟
در جایی زندگی می کنیم که می گویند آزادی بیان و عقیده وجود دارد ولی فقط در حرف است به نظر من ما در جایی زندگی می کنیم که در آنجا خفقان است به جای آزادی بیان!!!
اگر از احساسات درونی ات صحبت کنی بر علیه ات استفاده می کنند و اگر امروز به کسی اعتماد کنی فردا دشمنت می شود کجای این آزادی بیان است!!!!کدوم آزادی!!!!
دیگر هیچ کجا برای بیان عقیده و دردل کردن و بیان احساسات وجود ندارد همه حرفها را باید درون خودت نگه داری فقط خودت هیج کجا ننویسی و به کسی نه اعتماد کنی و نه حرفی بزنی!!!!
عجب دنیای قشنگیه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 8:46 توسط مریم
|
|
||