|
|
|
|
|
طاعات و عبادات همه مورد قبول حق....... امیدوارم تعطیلات حسابی با خودتون و خدای خودتون خلوت کرده باشید و هر چه دل تنگتون خواسته از خدا طلب کرده باشید و خدا هم هیچ کس را بی جواب نگذاشته باشد........ یکی از بهترین دوستام تعطیلات از تهران اومده بودند خونمون کلی بهمون خوش گذشت......خدا کنه همیشه از این مهمونها بیایند خونه آدم چون اصلا نمیگذاشت من دست به سیاه و سفید بزنم خودش همه کارها را انجام می داد......من و همسرم که از اومدنشون کلی خوشحال شدیم......و بهشون گفتیم اگه می تونید هر تعطیلی که شد بیایید اینجا...... آدم تو شهر غریب باشه و دور از خانواده بعد بی موقع تلفن زنگ بخوره......توی خواب ناز بودم یکدفعه ساعت ۶ صبح تلفن زنگ زد با یک چنان شتابی از خواب پریدم و تلفن را جواب دادم که تا یک ساعت می لرزیدم و سر درد داشتم گفت الو.....گفت: منزل آقای شریفی !!!!!! اشتباه گرفته بود......آی حالگیری کرد........نمیدونم چرا آدم منتظر خبر خوبی نیست وقتی تلفن بی موقعی میشه .....ولی غریبی بد دردی است...... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 8:31 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته پركار و خسته كننده اي را پشت سر گذاشتم......تميز و مرتب كردن خونه.....مهمانداري.....سحر پاشدن سحري درست كردن.....حال نداشتن.....خريد كردن ......خلاصه خيلي خسته كننده بود.....
ولي خوب دوره مهموني نوبت من بود كه انجام شد و تا ماهي ديگه راحتم......اين دوره مهموني خيلي بده شايد يكي نخواد توي اين دوره باشه.....ولي خوب اجبار است و كاريش نميشه كرد ....هر جوري باشه بايد نوبتت انجام بشه حتي اگه حالت مساعد نباشه........ خدا پدر و مادر اين كارگرا را بيامرزه اگه اون كمكم نبود كه الان اينجا نبودم......سه روز اومد كمكم....ولي خوب آشپزي اصل كاري با خودم بود........
حقيقت را دوست بدار اما اشتباه را عفو كن ( ولتر ) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 9:3 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از هر چيز فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را تبريك ميگم.........بعد از يك تاخير يك ماه و نيم دوباره دارم مطلب مي نويسم.......خيلي اتفاقات تلخ و شيرين در اين مدت افتاده ....... الان كه اين مطلب را مي نويسم از يك مسافرت تقريبا ۱۰ روزه برگشتم.......براي تغيير روحيه و تغيير آب و هوا رفته بوديم...... موضوع جديدي را كه ميخوام بگم بعد از سه ماه اينه كه يك موجود ناخواسته داره به جمع ما مي پيوندد....البته ما خيلي سعي كرديم كه نياد كلي دكتر و از اين حرفها ولي نشد.....انگاري خودش سمج بود بياد ..... بياد ببينه اينور چه خبره .....نميدونه كه اينطرف خبري نيست.......هنوز خودم باورم نشده......يه جورايي دلم براش ميسوزه ولي يه جورايي دوست داشتم در زمان بهتري با موقعيت بهتري و شرايط بهتري و آمادگي بيشتري ميامد ولي نشد.......نه من و نه همسرم آمادگي نداشتيم ......ولي خوب بهر حال شده ........ نميدونم شايد صلاح خدا در اين بوده.....در هر صورت ما هم داريم سه نفره ميشيم..........همين.................... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:26 توسط مریم
|
|
||