تبليغاتX
فرداهای من
برای من هم فردایی هست .
دیروز ۲۶ خرداد اولین سالگرد ازدواجمون بود......یکسال گذشت با همه خوبی ها و بدی هاش.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:12  توسط مریم   | 

اگه این دو روز تعطیلی ۱۴ و ۱۵ تو خرداد نبود مردم چطور می تونستند برند مسافرت........اما عجب تعطیلی توپی بود.....

ولی نمی دونم چرا این دو روز همه هجوم میارند سمت شمال در صورتی که مرقد امام به سمت قم است.....یکی میگفت آخه یک شعبه هم تو شمال داره.......

ما هم رفتیم به سمت اون شعبه ای که تو شمال ( از طرف جاده چالوس) است......کلاردشت و کلارآباد و رامسر و جاده ۱۰۰۰و ۲۰۰۰ دسته جمعی با خاله و دختر خاله خودم ........( برای همین زیاد بهمون خوش گذشت).........

واقعا آدم برای وصف اون همه زیبایی لغت و کلمه کم میاره.......اون همه عظمت ....اما عجب خداوند باغبان با سلیقه ای است.....درختها تا بالای کوهها همه همه سبز و یکدست و زیبا.......انگار هر روز یکی میره اینها را آب میده علفهای هرز را میچینه و کلی به اینها میرسه.....البته هست اون یکی خدا است که این کارها را انجام میده........

تو جاده شمال انگار همه چیز فراموش میشه ......به هیچی جز زیبایی فکر نمیکنی.....یک آرامش خوبی داری.....جنگل سبز و قشنگ.....دریای صاف و آبی همه همه دست به دست هم میدن که تو به آرامش مطلق برسی....برای چند روزی همه چیز را فراموش کنی زندگی ....کار....مشکلات و ......

بنازم قدرت و بزرگی خدا را........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 7:24  توسط مریم   | 

زندگي دفتري از خاطره هاست  

خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش

يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست

يكنفر همدم و همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم، همگي همسفريم

تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود

در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه

زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

(سایت ترانه ها)

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:26  توسط مریم   | 

اینجا دهکده گل محلات است ....اینها هم که اینجا ایستاده اند همه از گلهای دهکده هستند....همه گلهای خندان و شاداب......

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:2  توسط مریم   | 

 من آنقدر خوشبختم که شب ها با لالایی ستاره ها می خوابم.اگر شبی ستاره ها پتوی ابر را

 بر سر خود بکشند و بخوابند،من باز هم خوشبختم؛ حتی اگر ستاره ها برایم لالایی

 نگویند.

تو فکر می کنی زمستان چیست؟ بهار چیست؟ زمستان قبول کرده که بهار آمده

 ولی تو نمی خواهی قبول کنی که زمستان را پشت سر گذاشته ای و به بهار

 رسیده ای؟ گذشته ات را بیانداز در حوض خاطره؛ دستانت را باز کن واژه های

 خوشبختی را می بینی که چقدر در دستانت مچاله شده اند؟ زندگی را از خود نگیر.

 تو چه بخواهی وچه نخواهی زنده ای و زندگی کردن حق توست.

راستی؛ دوست داری امروز چه رنگی باشد؟ درست است؛هر رنگی که تو بخواهی همان

 میشود. فقط یادت باشد که لحظه هایت را عاشقانه رنگ آمیزی کنی.پنجره را بگشا. می بینی

 هوا چقدر خوش بوست.آن طرف را نگاه کن.

آن طرف آسمان را می گویم؛آن هشت رنگ رنگین کمان را می بینی!

تعجب نکن!اگر تو بخواهی، رنگین کمان هم هشت رنگ می شود.فقط کافی است که

 تو بخواهی. تو می توانی بخواهی پس این آزادی را از خودت نگیر. از همین امروز

 شروع کن. هیچ وقت دیر نیست. برای آفتاب یک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش

 اگر تو یک بار او را دعوت کنی ،بار دیگر اوست که تو را به میهمانی فرا می خواند.وقتی باران

 می بارد، فرار نکن، بگذار باران خستگی هایت را بشوید.من که زیر باران حمام می

 گیرم و زیر آفتاب خشک می شوم، تو را نمی دانم؟!بیا تو هم مثل من یک شاخه گل

 محمدی به پروانه هدیه کن.بیا تو هم مثل من زیر باران فریاد بزن، هر چه دل تنگت

 می خواهد  بگو، بگذار خالی شوی.

آهای با توام گل هایی قالی را آب داده ای؟؟؟؟؟؟؟

( برگرفته از سایت ترانه ها)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 8:59  توسط مریم   |