تبليغاتX
فرداهای من
برای من هم فردایی هست .
میگم بعضی از مراسم های سنتی که در ایران وجود دارد هم همچین بد ک نیست ها....

یه جورایی عروس خانوم ها باهاش حال و کنند. من الان حدود سه، چهار هفته است که پنج شنبه و جمعه ها به این جور مراسم ها دعوت میشوم که اسم یکی از اون مراسم ها رسم (( پا گشا کردن)) است.

خیلی حال میده، دعوتت میکنند غذاهای جور واجور آخرش هم یک هدیه بهت میدن. البته به بستگان عروس و داماد هم خوش میگذره بعضی ها هم به بهونه عروس و داماد دعوت میشوند مثلا بستگان درجه یک هر دو طرف.

این هفته پنج شنبه و جمعه ما رفتیم تهران مراسم پاگشا کنون... جای شما خالی

ماشینه دیگه اذیت نکرد البته دیگه نباید هم اذیت کنه یه چیزی حدود 600 هزار تومان خرجش کردیم

ولی فقط یکسال اوله که تحویلت میگیرند بعدا ....

کاشکی این یک سال حالا حالاها طول بکشه و تموم نشه ...

راستی ما دوباره این پنج شنبه هم دعوتیم.....

به نظر من از بین رسم و رسومات این (( پاگشا کنون)) از همه بهتر بید... نظر شما دوست عزیز چی بید..؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 12:44  توسط مریم   | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 8:50  توسط مریم   | 

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته ای بر بام.

پاکی آوردی - ای اميد سپيد! -
همه آلوده گی ست اين ايام.   ( محمد شاملو)

امروز اولين برف زمستاني در اراك آمد، خيلي قشنگ بود. صبح كه از خواب پا شدم ساعت ۶ كه برم اداره ديدم دونه هاي برف يكي پس از ديگري روي زمين نشسته اند. بعد اومدم اداره به همكارها گفتم عجب برف قشنگي همه جا يكدست سفيد شده است بعد يكي از همكارها گفت: اي بابا دوباره زمستان اومد گفتم چرا؟ ..قشنگه گفت بابا چند سال پيش يا پارسال اينجا گرگ اومده بوده و نزديك بوده يكي از همكارها را بخورد اين همكار همينكه اومده در را باز كند گرگه حمله كرده....

يكدفعه من گفتم اي خاك وچو... اصلاً برف قشنگي نيست.... حالا موندم از اين به بعد من ديگه با ترس و لرز ميام اداره ... اگه ديگه منو نديديد من از همين اينجا  از همه طلب آمرزش و مغفرت ميكنم... خدا رحمتم كنه، خدا بيامرزتم، ....گرگ ممكنه منو وخوره ...... هي هي هي...

 

پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد
 چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته
باد چونان آمري مأمور و ناپيدا
 بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار
 بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته
برف مي باريد و ما خاموش
 فار غ از تشويش
 نرم نرمك راه مي رفتيم
 كوچه باغ ساكتي در پيش
هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود
 زاد سروي را به پيشاني
 با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ
گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني
 برف مي باريد و ما آرام
 گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم
 چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم
 با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم
 هيچ كس از ما نمي دانست
كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز
هم نمي دانست كاين راه خم اند خم
 به كجامان ميكشاند باز
 برف مي باريد و پيش از ما
 ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود
زير اين كج بار خامشبار ،‌از اين راه
 رفته بودندو نشان پايهايشان بود

( مهدي اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 8:4  توسط مریم   | 

آنقدر قیمت مسکن و نرخ اجاره خونه بالا رفت که دیوارها هم موش ها را جواب کردند.

چند روز پیش با همسرم رفتیم دنبال خونه گفتیم اگه بشه خونه بخریم خلاصه کلی گشتیم یک آپارتمان ۸۰ متری توی یکی از شهرکهای اراک طبقه چهارم با ۵۳ تا پله دیدیم فقط جای میز ناهاخوری من بود صاحب ملک میگفت ۳۷ میلیون البته چون خونه راکده من دارم تخفیف میدم بهش گفتم اینکه خیلی کوچیکه اسباب و وسایل من زیاده گفت خانوم تا چند وقته دیگه اینم گیرت نمیاد با این قیمت....

گفت حالا چقدر پول نقد دارید گفتم ای ۲۰ تا ۲۵ میلیون گفت: شما با این پول حالا حالا ها خونه دار نمیشید؟

گفتم ای خدا پدر بی پولی بسوزه حلال تمام مشکلات پوله اگه پول نداشته باشی پشیزی ارزش نداری

بهت نگاه میکنند اگه پولدار باشی فقط اون برگ سبزه رو نشون بدی کلی تحویلت میگرند نوکرتیم و چاکرتیم ولی اگه بدونند اون برگ سبزه در کار نیست نمیگن خرت به چندمن می ارزه.

دیشب همسرم میگفت من از خدا هیچی نمیخوام فقط پول میخوام پول پول ....

بهش گفتم بابا جان پول که خوشبختی نمیاره گفت میاره تو متوجه نیستی اصلا خوشبختی تو پوله ؟...

گفت مثلا عموی خودتو نگاه کن تا کلاس اول درس نخونده ولی چون پولداره چطور همه جلوش خم و راست میشن رو حرفش حرف نمی زنند مگه سواد داره نه والا  نه بلا  با پول به این ارج و قرب رسیده...

وقتی فکر کردم دیدم راست میگه خداییش اینو راست میگفت..... گفتم اینو هستم؟......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 9:3  توسط مریم   | 

يک روز و هزار سال

 

 دو روز مانده به پایان جهان

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد

جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمین را به هم ریخت

خدا سکوت کرد

به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت

تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی

تنها یک روز دیگر باقی است

بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟

با یک روز چه کار می توان کرد ؟

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت

حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سر و رویش پاشید

زندگی را نوشید و زندگی را بویید

و چنان به وجد آمد

که دید می تواند تا ته دنیا بدود

می تواند بال بزند

می تواند

او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد

اما

اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید

و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد

لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 6:41  توسط مریم   | 

يك روز سوراخ كوچكي در پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از  از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام نداده و نمي تواند ادامه دهد. آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد و پروانه به راحتي از پيله بيرون آمد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. آن شخص باز  هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز،‌گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند. هيچ اتفاقي نيفتاد در واقع پروانه تمام عمرش به خزيدن  مشغول بود و هرگز  نتواست پرواز كند. چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود كه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه براي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند.

گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست كه در زندگي به آن نياز داريم. اگر خدا اجازه ميداد كه بي هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج ميشديم، به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.

من قدرت مي خواستم و خدا مشكلاتي را سر راهم قرار داد تا قوي شوم.

من دانايي ميخواستم و خدا به من مسائلي داد تا حل كنم.

من ترقي و سعادت ميخواستم و خدا به من قدرت تفكر و قوت ماهيچه داد تا بتوانم كار كنم.

من جرات مي خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.

من عشق ميخواستم كه خدا افرادي را سر راهم قرار داد كه نيازمند كمك بودند.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد.

من به هر چي كه خواستم نرسيدم ... اما به هر چه كه نياز داشتم دست يافتم.

بدون ترس زندگي كن، با همه مشكلات مبارزه كن و بدان كه ميتواني بر تمام آنها غلبه كني. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 13:48  توسط مریم   | 

از خدا ميخوام هيچ وقت هيچ كس ماشينش تو جاده يا اتوبان خراب نشه البته تو ايران كه بعضيها فقط در كمين كه اينجور مواقع شكار كنند به قول معروف اونوقت سر گردنه ميشه از اون سر گردنه ها

پنجشنبه بعدازظهر داشتيم از اراك ميرفتيم تهران جاتون خالي ناهار را امامزاده جعفر خورديم صدقه داديم زيارت كرديم به سمت تهران حركت كرديم ۶۰ كيلومتري تهران ديديم از ماشين داره دود بلند ميشه زديم كنار ماشينو نگاه كنيم ماشين امدادگر ايران خودرو اومد انگار در كمين بود چون تو جاده اصلا كسي نبود من نميدونم سر و كله اين از كجا پيدا شد گفت ماشينتون پيستون آب كرده، رينگ چسبونده و ...ماشين رو بوكسل كرد تا تهران بعد گفت من يك تعميرگاه آشنا دارم كه تا فردا ظهر ماشينو تحويل ميده با ضمانت ما هم ساده فكر كرديم همه مثل خودمون صاف و صادق و راستگو هستند اعتماد كرديم ماشينو برديم تعميرگاه تلفن زديم يكي از دوستامون اومد سراغمون البته جا دارد اينجا از آقارضا خيلي تشكر كنم خيلي به ما كمك كرد همه جوره و هم چنين از دوست خوبم فروغ كلي بهش زحمت داديم. خلاص ما جمعه ظهر رفتيم ماشينو تحويل بگيريم گفت ۲ ساعت ديگه آماده ميشه نيم ساعت ديگه آماده ميشه يكربع ديگه آماده ميشه دردسرتون ندم ساعت ۲ نصف شب آماده شد. من هم اعصاب خورد بايد شنبه صبح اداره باشم ۲ نصف شب كه آماده شد كلي ما رو تيغيد تا  اونجا كه داشت اين از ما پول گرفت من كه راضي نيستم چون از تعميرگاه تاخونه اين ماشين هي تپق ميزد

خلاصه مسافرت دو روزه پر دردسري بود كه ما كلي پياده شديم

ولي از يك لحاظ به من خيلي خوش گذشت رفتم خبرگزاري همكارها رو ديدم خيلي دلم براشون تنگ شده بود وقتي ديدمشون خيلي خوشحال شدم دلم ميخواست ساعتها اونجا ميموندم با هاشون صحبت مي كردم ولي نشد.....

فروغ جان، سارا، آقا پويا و آقا رضا ممنون كه ما رو تنها نذاشتيد ميگن آدم تو سختيها است كه دوست را ميشناسد واقعا من اينو فهميدم......

اميدوارم از اين اتفاقات ناگوار براي هيچ كس نيفتد

سرنوشت، گره كوري به رشته عمرم زده كه از ترس گسستن نمي گشايمش.

البته از اين همه دردسر بازم اين هفته داريم ميريم تهران خاله همسرم ما رو پا گشا كرده......؟؟؟؟

شما جاي من بوديد چيكار ميكرديد؟؟؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 6:58  توسط مریم   | 

یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته تاسف می خوریم، همه این اتفاقات در زمان حال می افتد، و زمان حال از دست ميرود.

انسان هنگامي راه و رسم زندگي را ياد مي گيرد كه در جاده عمر به انتهاي خط رسيده ....

ديشب رفتيم سينما فيلم " عروس فراري" اينقدر اين فيلم بي محتوا بود كه وقتي اول فيلم را ميديدي ديگر احتياج نبود تا آخر فيلم را دنبال كني؟ من نميدونم اين كارگردانها يا تهيه كنندگان خودشان اصلا متوجه اين موضوع نميشوند يا شايد مردم را احمق فرض كردند. فقط به فكر پر كردن جيب خودشان هستند.

داشتن كه هنر نيست،‌ اگر معرفت درست خرج كردنش را پيدا كرديد درست است.

سؤال اينجاست كه چرا همه دنبال جوابيم .......؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 6:55  توسط مریم   | 

براي گفتن داستاني كه نهايت بزرگي عشق را نشان ميدهد، داستاني شيرين از عشق كه عمرش از درياها نيز بيشتر است ، حقيقتي ساده درباره عشقي كه او به من هديه كرد، از كجا شروع كنم؟ با اولين سلامش معناي جديدي به جهان پوچ من داد كه در آن هيچ تكرار و علاقه ديگري نبود او به زندگي من پا گذاشت و آن را شيرين كرد.

ديشب باران مي باريد تو شهر ما و چه زيبا باران ميباريد گويي همه چيز زنده شده بود، گويي همه چيز سخن ميگفت،‌گويي همه چيز پرواز ميكرد، وه چه زيبا آسمان باران ميباريد...

گويي ميباريد تا سبزه دوباره سبز شود

گويي ميباريد تا مجنون از تشنگي بيرون آيد

گويي ميباريد تا آسمان دوباره آبي شود

ديشب باران عشق مي باريد و چه زيبا ميباريد و چه پر شور مي باريد

  اي كه هواي من شده اي دم زدن در تو حيات من است.کنم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 6:41  توسط مریم   | 

من امروز توسط یکی از همکارهای خوبم وبلاگم را راه اندازی کردم. من از همکار خوبم تشکر میکنم که در حق من لطف کرد امیدوارم روزی بتوانم جبران کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 14:27  توسط مریم   |