|
|
|
|
![]() کنارم بخوابو به دورم بتابو
از این لب بنوش چو تشنه که آبو گل آتشی تو حرارت منم من که دیوانهی بیقرارت منم من خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم، بگندیم کنارم بخوابو به دورم بتابو
از این لب بنوش چو تشنه که آبو گل آتشی تو حرارت منم من که دیوانهی بیقرارت منم من بخواب آرام پیش من، لبت را بر لبم بگذار مرا لمسم کن و دل را به این عاشقترین بسپار بخواب آرام پیش من، منی که بی تو میمیرم لبت را بر لبم بگذار که جان تازه میگیرم خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم، بگندیم کنارم بخوابو به دورم بتابو از این لب بنوش چو تشنه که آبو گل آتشی تو حرارت منم من که دیوانهی بیقرارت منم من شعر مربوط به دکتر شاهکار بینش پژوه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:47 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
روز چهارشنبه ۲۶/۳/۸۸ مصادف بود با چهارمين سالگرد ازدواج من و همسري.......... اما به خاطر آبله مرغون گرفتن يكتا نتونستيم جشن بگيريم....... آبله مرغون گرفتن يكتا درست مصادف شد با سالگرد ازدواج ما............. خيلي حالمون گرفته شد البته من بيشتر به خاطر يكتا خيلي دخترم اذيت شد..........ببينيد و نظر دهيد............
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:3 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن ها از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم من از عمق رفاقت ها من از لطف صداقت ها من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم من از حرف جدایی ها مرگ آشنایی ها من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم راستی چی شد ، چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم (معین) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 14:16 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها حس و حال عجيبي دارم نمي دونم چرا....شايد به خاطر فصل بهار باشه...ولي در هر صورت اين آهنگ گوگوش خيلي با حس من جور درمياد....
گریه کنم یا نکنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:33 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی از خیال تو دور می شوم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:11 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی میگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است! ( دكتر علي شريعتي) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:34 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:23 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان اما : به قدر فهم تو كوچك ميشود به قدر نياز تو فرود ميآيد، به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر. برادر ميشود محتاجان برادري را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را. راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. خداوند همه چيز ميشود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"...
مگر از زندگي چه ميخواهيد ؟!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:8 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و صلوات بر روح مهربان و عاشق حميده،همكار خوبم و
دوست مهربانم.... خواستم که در غم نبودنت با یاد عشق تو طلوع کنم ولی نشد حميده جان چهل روز گذشته از نبودت ولي من هنوز باور ندارم نيستي... دیدم که خاک عاشقانه یکی از بهترین دوستان مرا در آغوش کشید باز هم باور نکردم؛ اشکهای بیدریغ مادرت را دیدم و باور نکردم؛ برای این همه دیر باوری شرمندهام از تو شرمندهام که دست تقدیر نگذاشت جواب خوبیهايت را آنگونه که شایسته تو بود بدهم. امروز نوشتن از تو -نوشتن از کسی که تمام وجودش خوبی و مهربانی بود، کسی که صدای بلند او را کسی نشنیده بود و کسی که دلی را آزرده نکرده بود- شاید سختترین کار دنیا باشد. من هر روز صفحه حوادث روزنامه ايران را مي خوانم ولي هيچ فكر نمي كردم روزي ماجراي تو را در صفحه حوادث روزنامه ايران بخوانم...هيچ فكر نمي كردم روزي يكي از آن حوادث براي بهترين همكارم اتفاق بيفته و ناجوانمرادنه تو را بكشند به خاطر هوس..... دنياي بي رحمي كه كسي به خودش جرات ميده كه زندگي يكي ديگر را بگيرد لعنت به اين دنيا......... مي دونم تو نيستي و اي كاش ها و اگرها بي فايده است ... راستي از وقتي تو رفتي من خودم ميرم كارتمو مي زنم.... روز يكشنبه مراسم چهلمت را مي گم با يكتا اومديم خيلي مي خواستي يكتا را دوباره ببيني آوردمش سر مزارت كه ببينيش........ فيلم تولد يكسالگي يكتا را كه نگاه مي كنم كه تو هم هستي با خودم ميگم يعني مي شد دوباره و هزاران دوباره ديگه بيايي خونمون تولد يكتا.... حميده جان خيلي حرف دارم ولي اينجا نمي توان همه آنچه را كه در دلم است بيان كنم خودتم تمام دلتنگيهات و نگرانيهات را از همه حتي از مادرت پنهان ميكردي كه نكنه نگران باشند.....چقدر صبور بودي با اين همه آزار و اذيت اين ملعون چقدر صبور بودي دم نياوردي كه نكنه كسي نگرانت باشه.......... پس بگذار خاطره ی اولین سلام را به یاد آوریم که من هنوز رفتنت را باور ندارم. آمدنت را چلچله ها خبر دادند..آمدنت را گرمای دلم در سرمای دی خبر داد و رفتنت را نمیدانم....
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست....... میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛ خداحافظ
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:3 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:12 توسط مریم
|
|
||