|
|
|
|
|
برف می بارد ، تند و سریع، بی وقفه ... آسمان زیبا، خیابان زیباتر... كوچه ها پر برف، لیزلیزك بازار است...
شاید معروف ترین وقدیمی ترین شعری که در مورد برف نوشته شده قصیده ای باشه از کمال الدین اصفهانی شاعر قرن ششم و هفتم هجری کمالدین اصفهانی پسر جمالدین اصفهانی است و خود و پدرش هر دو از بزرگترین شاعران و قصیده سرایان پارسی هستند کمالدین اصفهانی را به دلیل علاقه به خلق معانی تازه و مضامین جدید و آوردن ردیفهای مشکل خلاق المعانی نیز میگویند
قصیده برف :هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است اجرام کوه هاست نهان در میان برف ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار از چه ؟ زبیم تاختن ناگهان برف گشتند نا امید هم جانور ز جان با جان کوهسار چو پیوست جان برف با ما سپید کاری از حد همی برد ابر سیاه کار که شد در ضمان برف چاه مقنعست هم چاه خانه ها انباشته به گوهر سیماب سان برف زین سان که سر به سینه گردون نهاد باز خورشید پای در ننهد ز آستان برف ... گرچه سپید کرد همه خان و مان ما یارب سیاه باد همه خان و مان برف وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است کاسباب عیش دارد اندر زمان برف هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب هم مطربی که برزندش داستان برف معشوقه ای مرکب از اضداد مختلف باطن بسان اتش و ظاهر بسان برف گلگونه ای بود به سپید اب برزده هر جرعه ای که ریزد بر جرعه دان برف تا رنگ روی باز نماید بر این قیاس بعضی ازآن باده و بعضی ازآن برف می میخورد به کام و زنخ میزند بجد در گوش خود رها نکند سو زیان برف آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف نه همچو من که هر نفس از باد زمهریر پیغام های سرد دهد بر زبان برف دست تهی بزیر زنخدان کند ستون و ندر هوا همی شمرد پود و تان برف خانه تهی ز چیز و ملا از خورندگان آبی بریق می خورد از ناودان برف دلتگ و بینوا چو بطان بر کنار آب خلقی نشسته ایم کران تا کران برف گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:3 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دوشنبه ۲۸ دي ماه روز تولد من است..... از ديشب پيامك هاي تولد شروع شده وقتي پيامي دريافت ميكنم خيلي خوشحال ميشم كه هنوز روز تولد من را دوستان يادشون نرفته گرچه پيشم نيستند ولي با پيام هاشون به يادم هستند.... از همه كه پيام تبريك فرستادند يا ميخواهند بفرستند تشكر و قدرداني مي كنم.... ديشب همسري و يكتا كوچولو دختر عزيزم برام جداگانه كادوي تولد خريده بودند يكتا ميگه مامات تبلدت ممارك (تولدت مبارك) قربونش برم .... واقعا من بر اين باورم كه هر روز ميشود روز تولد باشد اگر...... هر روز روز تولد توست، اگر واقعا تصمیم بگیری آن روز را به نفع خودت تغییر دهی! تاریخ تولد فقط یک وسیله است که فراموش نکنی ، آمدنت را ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:50 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تقريبا يك هفته است كه امانم را بريده ..... دكتر ميگه فقط استراحت مطلق..... آخه من نمي دونم اين ديسك كمر ديگه چيه كه اين روزها مد شده..... من كه كار سنگين هم نمي كنم .... كارگر هم كه دارم...... مگه ميشه كار نكرد .... بچه غذا ميخواد .... سركار ميخواي بري.... يه روز نري سركار دو روز نري و روز سوم چي؟ الان در حال حاضر با آمپول مسكن و قرص خوبم ولي وقتي اينها هم تاثيرش از بين ميره دوباره شروع ميشه ....
چرا برخي ديسك كمر مي گيرند و درمان آن چيست و...؟ هر انسان معمولاً 26 مهره در ستون فقرات خود دارد. مهره ها بوسيله صفحات انعطاف پذيري به نام ديسك بين مهره اي از يكديگر جدا مي شوند. در واقع هر فرد در حالت طبيعي داراي چهار ديسك كمر مي باشد و لذا وجود ديسك كمر بيماري محسوب نمي شود. از حدود 15 سالگي به بعد ديسك بين مهره اي دچار تغييراتي مي شود كه اجتناب ناپذير است. اين تغييرات به كاهش ميزان آب موجود در ديسك و كاهش انعطاف پذيري آن منجر مي شود. اين تغييرات در برخي افراد زودتر بروز مي كند و در برخي ديرتر ديده مي شود. در صورت وارد آمدن فشار نامناسب به ديسك فرسوده، قسمت پشتي ديسك دچار فتق يا بيرون زدگي مي شود و اين بيرون زدگي روي نخاع يا رشته هاي آن فشار وارد مي كند. فتق ديسك ممكن است در ناحيه گردن، پشت يا كمر ايجاد شود. اگر فتق در ناحيه گردن باشد، بيمار دچار درد در ناحيه گردن و شانه و بازو مي شود. اگر فشار روي نخاع زياد باشد، بيمار علايمي نظير گزگز و مورمور، بي حسي، سرد يا گرم شدن، احساس ضعف و درد در ناحيه ساعد، كف دست و انگشتان پيدا مي كند. بيماري هاي متعددي هستند كه سبب كمردرد با انتشار به پاها مي شوند. از بين آنها بيماري هايي كه بيشتر با فتق ديسك كمر اشتباه مي شوند، عبارتند از: كشيدگي رباطها يا عضلات كمر، تنگي كانال نخاع، آرتروز كمر، برخي از بيماري هاي روماتيسمي، عفونتهايي مثل تب مالت، تومورها و بيماري هاي سيستم ادراري نظير سنگ كليه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:8 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
عزاداريهاي همه قبول باشه انشااله........... اما عجب عاشورايي بود امسال چه خواهد شد چه پيش خواهد آمد خدا مي داند ولي اميدوارم هر چه خير و صلاح خدواند هست همون پيش بياد..... ما كه تاسوعا شمال بوديم عاشورا تهران بوديم...... شماليها عزاداريهاشون جالب بود از ساعت ۸ تا ۱۰ شب شام مي دادند بعد ساعت ۱۱ شب تازه عزادريهاشون شروع مي شد.... نذريهاشون كشمش پلو با گوشت ماهيچه يا كشمش پلو با مرغ بود ... آش رشته هم بود.... توي يك روستايي نزديك آمل در همه خونه ها باز بود و سفره ها پهن، سر سفره سبزي و ماست و ترشي هم بود هر كس دلش مي خواست مي رفت مي نشست ناهار يا شام را مي خورد و پذيرايي ميشد... يه چيز جالب ديگه ساعت ۵ و ۶ عصر آرايشگاه هاي مردونه شلوغ مي شد صف مي كشيدند بيشتر جوونها مي رفتند حسابي به خودشون مي رسيدند و خوش تيپ مي شدند و بعدش هم عزاداري مي كردند ( عزاداري پيشرفته سال ۲۰۱۰) البته خانمها هم در خانه حسابي به خود مي رسيدند ..... يكتا هم حسابي براي خودش خوش بود اين چند روز.... هيئت مي رفت سينه مي زد با بچه هاي هم سن و سال خودش بازي مي كرد.......كيف كرد.......... یکتا و طاها در حال رفتن به هیئت یکتا، دختر خاله اش (مبینا) و طاها در مسجد طایفه آملی ها در آمل
آخه شمالی ها دسته های عزاداریشون طایفه ای بود مثلا طایفه نیاکی، طایفه هاشمی، طایفه آملی ها..... تهران هم روز عاشورا شاهد تظاهرات و درگيري بوديم من از نزديك نديده بودم فقط مي شنيدم ولي شنيدن كي بود مانند ديدن .... خيلي ناراحت كننده بود.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:21 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:5 توسط مریم
|
|
||||
|
|
|
|
|
شدم بيگانه با هستی زخود بيخود تر از مستی
"عجب رسميه رسم زمونه" ديشب اين جمله را بارها بارها با خودم تكرار كردم اين رسم زمونه گاهي وقت ها خيلي چيزها به آدم ياد ميده..... ياد ميده كه نبايد تو اين زمونه خيلي ساده و بي ريا باشي...
چطور مي شه كه آدمها نسبت به هم بي اعتماد ميشن.....اين حس وقتي بيشتر تقويت ميشه كه از دوستان نزديك و اطرافيان اين عملكرد را ميبيني البته مهم نيست كه چقدر يك نفر را مي شناسي و چقدر باهاش آشنايي داري ولي وقتي مي بيني بهت بي اعتماد است حس بدي بهت دست ميده و سعي ميكني كه تنها باشي و ريشه تنهايي آدمها در بي اعتمادي نسبت به يكديگر است.....
به نظر من آدم تنها باشه بهتره تا اينكه دوستان زيادي داشته باشي و لي بهت بي اعتماد باشند......
یادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخرکه نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:11 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
همينطوري يكدفعه از خواب پريدم نگرانش شدم نگاش كردم ديدم مثل فرشته ها خوابيده چه خواب معصومانه اي.... ديگه تا صبح خوابم نبرد بغلش كردم نفس گرمش كه به من ميخورد آرامش پيدا مي كردم همش با خودم مي گفتم خدايا اين فرشته كوچولوي منو خودت حافظش باش..... خدايا دخترمو به خودت مي سپارم..... افكار منفي ذهنم را رها نمي كرد خواب به چشمانم نمي آمد خيلي دلشوره داشتم سرم گيج مي رفت و دست و دلم مي لرزيد داشتم ديونه مي شدم 7 تا قل هو والله خوندم تا آروم بشم ..... مطلب زير برگرفته از سايت مردمان است
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:34 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
علی در عرش بالا بی نظیراست
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است
يكتا كوچولوي ما هم بهتر شده پانسمان دستش را باز
كرديم
اين عكسها قبل از باز شدن پانسمان است در شب نامزدي پسرخاله ام گرفته شده ......
دخترم خيلي خيلي سر و زبون دار شده مياد پيش من ميگه: ببخشيد يه ليوان آب به من بده....
منم كلي قربون صدقش ميرم و بهش آب ميدم...........
بعد كه بهش آب ميدم ميگه: مامان من خيلي تو رو دوست دارم.....
آخه ميگيد من چكار كنم با دلبري كردن اين خوشگل خانم.............
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 7:40 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا را هزار مرتبه شكر به خاطر بزرگيش به خاطر دادن هاش و گرفتن هاش ....
خدا را شكر كه به خير گذشت.... روز جمعه ۱۵ آبان ماه سال ۱۳۸۸ ساعت ۳۰/۱۲ با يكتا تو اتاقش در حال بازي كردن بوديم يكتا داشت روي اير واكر (دستگاه ورزشی من ) بازی می کرد ميخواستم لباسهاي يكتا را آماده كنم كه بريم بيرون همين كه برگشتم لباس از كمدش بيارم صداي جيغ و بعد گريه یکتا بلند شد برگشتم ببینم چی شده فقط دیدم از انگشت یکتا مثل فواره داره خون میاد روی دستگاه ورزشی پر از خون و یکدفعه دیدم سر انگشت یکتا نیست ....... خودم تنها تو خونه هیچکس نبود یکتا را بغل کردم دستمال گرفتم دور انگشتش اما خون قطع نمی شد گریه می کردم کمک می خواستم ولی هیچکس نبود خدایا چی به من می گذشت اون لحظه ها شماره هر کی را می گرفتم اشغال بود تا اینکه با پدرش و مادرشوهرم تماس گرفتم فقط میگفتم کمکم کنید انگشت یکتا ...... بردیمش بیمارستان نمی دونم چطور همه اومده بودند اونجا یکتا بغل خودم بود دکتر تا دید گفت برید سر انگشتش رابیارید تا پیوند بزنم ولی سر انگشتی نبود انگشت له شده بود..... بعد پرستارها بیمارستان فقط می پرسیدند از لحاظ مالی وضعتون خوب هست تا براي بچه ات كاري كنيم فكرشو كنيد تو اون لحظه چه حالي به آدم دست ميده........ بگذريم خلاصه با عكس و بردن پيش متخصص انگشت يكتا را پانسمان كرديم ........... با كلي پارتي بازي از آقاي دكتر فتحي بين چك كردن مريض هاش تو بيمارستان امام خميني وقت گرفتيم تا انگشت را ديد گفت بايد بره اتاق عمل تا پيوند كنيم همه كارهاشو انجام داديم به دكتر گفتم دكتر خودتون عمل مي كنيد گفت انشااله بايد بيهوش بشه ولي يكي از پرستارها گفت خود دكتر عمل نميكنه ميده دستيارها و دانشجوياش نفهميدم چطوري يكتا را اوردم بيرون از بيمارستان........ بردمش بيمارستان دي گفتند حالا پانسمان مي كنيم تا يكي دو هفته اين انگش رشد كنه اگه احتياج باشه بعدا عمل جراحي ترميمي انجام ميشه............ همه به من ميگن برو خدا را شكر كن كه سر انگشتش بود از بند انگشت جدا نشده......... خدايا دوست دارم هميشه هميشه صداي خنده هاي يكتا فضاي خونه را پر كنه........... خنده هاش و صداش به من و پدرش جون ميده انرژي ميده زندگي ميده همه چي ميده............ خدايا شكرت................... خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 7:53 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضي وقتها جريان زندگي آنطور كه دلت مي خواهد پيش نمي رود.......خلاف تمام خواسته ها و آرزوهاي توست......
در اين وقت ها دلت ميخواهد زمين و زمان را به هم بريزي تا به خواسته ات برسي.... يكي مي گفت جريان زندگي چيزي جز مبارزه ميان عاطفه و عقل نيست... درسته زندگي يك مسير هموار نيست چه زندگي شغلي و چه زندگي خانوادگي. نبايد در جريان مشكلات عقب كشيد بلكه بايد از گردنه هاي زندگي عبور كرد تا به قله رسيد.
من اين عكس را خيلي دوست دارم نمي دانم چرا يه حس خوبي بهم دست ميده يه حس مثل همين جريان زندگي از نوع خوبش............... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:39 توسط مریم
|
|
||